#گندم_پارت_342
-بازکتری رو پرکردی؟بابا نصفه آب کن همیشه!دستم سوخت!
باچند تاتیکه روزنامه دسته کتری رو گرفت وهمونجورکه توش فوت می کرد که بخارش دستش رونسوزونه رفت طرف پنجره ووازش کرد ویه بسم الله گفت ونصفه آب کتری روریخت توحیاط وپنجره رو بست وبرگشت سر جاش نشست وکتری رو گذاشت روچراغ ویه خرده چایی ریخت توش ودرش رو گذاشت وروش روکرد به ما وگفت:
-به چه دردم می خوره؟به چه دردم خورد مگه؟بیا!فقط ازش برای عرق درست کردن ودوا درست کردن استفاده می کنم!
بعد خندیدوگفت:
-البته بی استفاده م نبوده ها!کارمونو راه انداخته!نشئه جات دوستان جور شده!شدیم سرپرست لابراتور تهیه مواد مخدر!
کامیار-پس خدارحم کرده لیسانس فیزییک نگرفتی!وگرنه شده بودی سرپرست آزمایشگاه تست سلاح های هسته ای!
من ومیترا زدیم زیر خنده که نصرت گفت:
-بخند آقاکامیار!بخند!خنده م داره!خودت دانشجویی ومی دونی پدر آدم درمیاد تاوارد دانشگاه بشه وازاون ورش بیاد بیرون اونم سراسریش!
کامیار-درس خون بودی؟
نصرت- ای همچین!
کامیار-خیلی دلم می خواد زندگی ت روبدونم!نه حالا به خاطر تحقیق واین چیزا!نه!دیگه طوری شده که برای خودم خیلی مهمه!
نصرت یه نگاهی به من وکامیار کرد وبعد گفت:
-می گم براتن سیر تا پیازش م براتون می گم اما به یه شرط!
کامیار-چه شرطی؟
romangram.com | @romangram_com