#گندم_پارت_336
سه تایی کفشامون روپامون کردیم ورفتیم توحیاط که چی دیدیم!
سه چهارنفرداشتن یه الاغ بیچاره روبه زور می کشیدن طرف حوض!الاغ بیچاره م هی جفتک مینداخت ومی خواست گازشون بگیره واونام همچین کله ودست وپاشو گرفته بودن که زبون بسته نمی تونست تکون بخوره!
کامیار-چرا همچین می کنن زبون بسته رو؟
نصرت-نگاه کن،می فهمی!
تااینو گفت که دیدیم دوسه نفر دیگه م ازتواتاقا دراومدن ورفتن کمک اونای دیگه والاغه روبغل حوض زدن زمین ویه نفر ازتو جیب ش یه کارد بزرگ درآورد وگلوی الاغ زبون بسته روبرید!
من وکامیار مات واستاده بودیم وفقط نگاه می کردیم من اومدم برم جلو که نصرت مچ دستم روگرفت ونگه م داشت!
-چرا کشتن ش؟دیوونه ن؟
نصرت-نه گشنه ن!
-آخه گوشت الاغ؟
نصرت- اینا ازگوشت گربه م نمی گذرن!
بعد برگشت یه نگاه توچشمای من کردوگفت:
-واسه شما سخته فهمیدنش آقا سامان!اگه دودفعه بیای اینجا خیلی چیزا دستگیرت میشه!
کامیار-اول بوی گند می آد وبعدش آدم کثافت رومی بینه!
اونایی که اونجا بودن همه شون ریخته بودن دورالاغه که هنوز جون داشت ودست وپا می زد وازسروکول همدیگه بالا میرفتن وگاهگاهی یه نفر اززیر دست وپا خودشو به زور می کشید بیرون ویه تیکه گوشتی روکه گیرش اومده بود می برد طرف اتاقش!کامیار یه نگاهی به نصرت کرد وگفت:
romangram.com | @romangram_com