#گندم_پارت_337

-اگه دیر نجنبی،فقط دست وپاش می مونه ها!

نصرت یه نگاه به ماها کرد وبعد سرشو انداخت پائین وهمونجور که داشت می رفت طرف اتاقش آروم گفت:

-سهم منو میذارن کنار!

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم وحالم بهم خورد!خودمو رسوندم دم یه جا که اشغالاشونو ریخته بودن!داشت دل وروده م ازحلق م می اومد بیرونکامیار اومد وشروع کرد پشتم رومالیدن ووقتی یه خرده حالم بهتر شد میترا باهمون کتری چایی آب برام آورد وریخت رودستم ومنم صورتم روشستم وکامیار یه دستمال داد بهم وبه میترا گفت:

-خیلی حساسه!

میترا هیچی نگفت تامن ازجام بلند شدم ویه نفس بلندی کشیدم وگفتم:

-اینجا کجاس آخه؟صد رحمت به جنگل!

میترا-شماها نباید بیاین اینجا!براتون خوب نیس!

کامیار-چرا؟

میترا-اینجا روزی سه چهار تا مثل شما عملی می شن!اینجا ضایع می شینآ!

کامیار-فعلا بریم تو!اونایی م که اینجا معتاد می شن صلا اومدن که معتاد بشن مابرای کار دیگه ای میائیم!بریم تو!

سه تایی رفتیم که تانصرت چشمش به من افتاد گفت:

-چی شده؟

میترا-حالش بهم خورد!


romangram.com | @romangram_com