#گندم_پارت_335
-الهی شکر!دودت می رسه؟
کامیار بسته سیگارش روگذاشت جلو نصرت که نصرت دوتا ازتوش درآورد وروشن کرد ویکی ش روداد به کامیار وخودشم یه پک به سیگارش زد وگفت:
-ازکجاها دوست داری شروع کنم؟
کامیار-ازبچگی دیگه!
نصرت-خب پس گوش کن! 9ماه م بود که به دنیا اومدم اما نامردا تاریخ تولدم رواز0شروع کردن!9 ماه رواین وسط مالوندن!
کامیار-یعنی 9 ماه خدمتت رپوتو؟
نصرت-رپوتو!
کامیار-زرنگ نبودی!من چشممو که تواین دنیا واکردم گواهی11 خدمت دستم بود وضمیمه پرونده کردم!
چهار تایی خندیدیم که من حواسم پرت شد ولیوان نوشابه رو ورداشتم وخوردم!یه آن چشمم افتاد به کامیار وتازه فهمیدم چیکار کردم!زیر چشمی یه نگاه به میترا کردم که دیدم لبخند رولب شه!دیگه کاری بود که شده بود ومنم به روی خودم نیاوردم وازکنار سفره رفتم عقب که نصرت ائمد جلو وبامیترا کمک کردن وبامیترا کمک کردن وبشقابا و چنگال هاروجمع کردن وبقیه روپیچیدن توهمون روزنامه وگذاشتن گوشه اتاق نصرت اون چراغ فیتیله ای رو کشید جلو وروشن ش کرد ویه کتری سیاه ودودزده روداد دست میترا که بره آب بیاره که یه مرتبه توحیاط سروصدا شد!اونم چه سروصدایی!من وکامیار فکر کردیم دعواشده!نصرت پرید پشت پنجره!وسط سروصدای آدما صدای عرعرم می اومد!
نصرت-گوشت آوردن!
کامیار-نذری یه؟
نصرت-آره اونم چه نذری!بیاین تماشا کنین حتما به کارتون می آد!
من وکامیار رفتیم پشت پنجره انقدر شیشه کثیف بود که درست چیزی معلوم نبود!
نصرت-بریم بیرون دیدنیه!
romangram.com | @romangram_com