#گندم_پارت_334
-بااجازه تون یه مبلغ نا چیزی م تقدیم می کنیم!
یه خیار شور گذاشت دهنش وگفت:
-مرد حسابی داریم نون ونمک همدیگرو می خوریم!صحبت پول چیه می کنی؟کثیفش نکن دیگه!
کامیار-حقیقتش دل مون می خواد اگه قبول کردی جزء به جزءش روبرامون راست تعریف کنی یعنی چاخان پاخان توش نباشه!
یه نگاهی به ما کرد وگفت:
-درسته که این سفره یه ورق روزنامه س اما حرمتش همون حرمت سفره س!دست من وشما باهم توی سفره رفته!اگه قبول کنم فقط حقیقت ازم می شنفین!
من وکامیار یکی یه لقمه دیگه ورداشتیم وگذاشتیم دهن مون که نصرت درنوشابه روواکرد ودوتا لیوان روپرکرد وگذاشت جلوی ما کامیارم لیوان رو ورداشت وازش یه قلپ خورد وگذاشت زمین که نصرت ورش داشت وازش خورد وگذاشت نزدیک خودش!کامیار یه نگاه بهش کرد ودوباره ورش داشت ویه قلپ دیگه ازش خورد وگذاشت وسط! نصرت یه نگاه مهربون بهش کرد وخندید کامیار م بهش خندید انگار که دوتایی باهم بازی کردن!یه بازی که از توش مهر ومحبت ودوستی اومد بیرون!
منم لیوان روورداشتم وخوردم وتا گذاشتم زمین ومیترا ورش داشت واونم ازش خورد وگذاشت جلو خودش کامیار یه نگاه زیر چشمی به من کرد وابروش روانداخت بالا یعنی دیگه ازش نخورم! منم دست به لیوان نزدم ویه لقمه دیگه ورداشتم وگذاشتم دهنم که نصرت گفت:
-چه جوری می خوای زندگیمو گوش کنی؟تومی آی اینجا یامن بیام پیش تو؟
کامیار-هرجور که دوست داری!
نصرت-بیای اینجا اذیت نمی شی؟
کامیار-نه!
نصرت-حالا یکی دوبار بیا اینجا که اینجا وآدماش روبهتر بشناسی!بعدش یه جای دیگه باهم قرار می ذاریم فقط حواست به این آدما باشه چیزی ازشون نگیر!چه خوردنی چه کشیدنی!
بعد بشقاب روهل داد جلوتر وکمی نشست عقب وگفت:
romangram.com | @romangram_com