#گندم_پارت_332
-چرا؟
میترا-چرا گفتن مایه همچین دختری نداریم؟
-نه چرا ازخونه تون اومدین بیرون؟
میترا-داستانش طولانیه!ولش کنین!
-هیچ وقت ازخودتون نپرسیدین که شاید اگه خونه می موندین وضع تون ازالان تون بهتر بود؟
میترا-یه وقت زیاد به این چیزا فکر می کردم اما حالا دیگه نه!گذشته ها گذشته دیگه!
-یعنی هیچ راه برگشتی نیس!؟
رفت توفکر وهیچی نگفت که درواشد ونصرت اومد تو وگفت:
-ببخشین طول کشید!یکی ازهمسایه ها منو گرفته بود به حرف!اِ...!شماها چرا شروع نکردین؟میترا؟چراتعارف نکردی؟
میترا-خواستن توام بیای!
نصرت-ای بابا خوبه حالا چیزی نیس که یخ کنه وازدهن بیفته!
اومد نشست سر سفره وگفت:
-پس دیگه بفرمائین!نوش جون تون باشه!
حال وهواش عوض شده بود معلوم بود که رفته بیرون وکشیده!
romangram.com | @romangram_com