#گندم_پارت_329

یه مرتبه میترا زد زیر خنده وکمی که خندید گفت:

-ببخشین!خنده م برای اینه که اگه شما بدونین تواین اتاق چه جور دودهایی میره روهوا حتما خودتونم ازاین حرف تون خنده تون میگیره!

کامیاربسته سیگارش رودرآوردیه مکث کرد وبعد اول گرفت طرف میترا که اونم یه تشکر کرد ویکی ورداشت وبعدش به من تعارف کرد وخودشم یه دونه ورداشت که من ازجیبم فندکم روکه طلا بود درآوردم وروشن ش کردم وگرفتم جلو میترا که زود بهم گفت:

-طلاس؟

سرمو تکون دادم که زود گفت:

-اینو اینجاها ازجیب تون درنیارین آ!

بعد انگار دودل بود اما یه مرتبه انگار تصمیمش روگرفت وگفت:

-جلو نصرتم درش نیارین!

کامیار-یعنی؟؟

نذاشت حرف کامیار تموم بشه وگفت:

-نه!نصرت اینطوری نیس اما آدمه دیگه!

سیگارا رو روشن کردم وفندک روگذاشتم توجیبم که میترا گفت:

-فقر وتنگدستی آدمو به خیلی کارا وادار می کنه!

-نه همه رو!


romangram.com | @romangram_com