#گندم_پارت_327

میترا-سراون گنجه نمی رم!

نصرت زد زیر خنده وبعد برگشت طرف ما وگفت:

-می ترسه!ازسوسک می ترسه!

بعد همونجور که ازجاش بلند می شد گفت:

-این خانماازاتوبوس دوطبقه نمی ترسنا!اما از سوسک به این کوچولویی میترسن!حکایتی آ!

بعد رفت سرگنجه وتاخواست درگنجه رو واکنه که عطسه ش گرفت وزود گفت:

-ای برپدر این هوای بهار لعنت!باز سرما خوردم!

ازتو کمد چند تا بشقاب ملامین وچند تا چنگال حلبی ویه چاقو وسه تالیوان درآورد وتا برگشت طرف ما ودوباره عطسه کرد وزود دماغش روبایه دستمال که ازجیبش درآورد پاک کردوگفت:

-ببخشین!

بشقابا روبابقیه چیزا گذاشت تو مثلا سفره وکیسه ای روکه توش کالباس بود ورداشت وشروع کرد بایه چنگال ورق ورق کالباسا رودراوردن وگذاشتن توبشقاب من حواسم به میترا بود که همه ش سرش پائین بود وکامیار حواسش به نصرت که یه مرتبه دیگه عطسه ش گرفت وروش رو ازطرف سفره برگردوند ودوباره بادستمال دماغش روپاک کرد وازجاش بلند شد وگفت:

-تاشما مشغول شین ومن اومدم!برم یه آب بزنم سروصورتم!

اینو گفت وکفشاشو پاش کردوازاتاق رفت بیرون که میترا گفت:

-بفرمائین تروخدا!ناقابله!

کامیار-صبر می کنیم آقانصرتم بیاد!


romangram.com | @romangram_com