#گندم_پارت_326

نصرت یه نگاهی به میترا کرد که داشت به لباس ماها اشاره می کرد وبعد برگشت طرف ما وزود خواست ازجاش بلند بشه که کامیار تندتر نشست روزمین بغل روزنامه وگفت:

-زحمت نکش!ماها راحتیم!

میترا-آخه لباستون خراب میشه!

کامیار-خیلی ممنون طوری نمیشه!

میترا-پس کاپشن تونوبدین من آویزون کنم!

اینو گفت واومد طرف من که من زودتر کاپشن رودرآوردم وخودم رفتم طرف اون چندتامیخ که به دیوار بود وتااومدم کاپشن م روبهش آویزون کنم که میترا زود ازدستم گرفت وگفت:

-اونجا نزنینش!گچی میشه!

بعد برد وقشنگ تاش کرد وگذاشت رو رختخوابا ووقتی برگشت دیدم صورتش ازخجالت سرخ سرخ شده!

میترا-ببخشین دیگه!اینجا همینه!

کامیار-خواهش می کنم!اختیاردارین!

نصرت-توکلبه ما رونق اگر نیست صفا هست!

میترا-اگه اینا رو هم نگیم که دل مون میترکه!

منم رفتم یه طرف روزنامه نشستم ومیترام اومد یه طرف دیگه ش شست

نصرت- نشستی؟بشقاب مشقاب چی؟


romangram.com | @romangram_com