#گندم_پارت_325

سه تایی رفتیم تواتاق ودم در کفشامونو درآوردیم ومیترا دررو بست وگفت:

-هردفعه که می خوام این یه تیکه حیاط رو رد کنم انگار جون رو ازم می گیرن!

نصرت سرشو انداخته بود پائین وداشت یه روزنامه روپهن می کرد کف اتاق البته اگه می شد بهش گفت اتاق!یه آلونک ده دوازده متری بود بایه زیلو کف ش!گچ طاق ودیوار گله به گله ریخته بود وچند جاشم نم زده بود!سقف اتاقم که فقط اسمش سقف بود!

ی طرفم یه پنجره روبه حیاط وامی شد که شیشه یه طرفش شیکسته بود ویه جاش مقوا گذاشته بودن ویه پرده چرک وکثیفم جلوش آویزون بود گوشه اتاقم دودست رختخواب تویه چادر شب پیچیده شده ویه چراغ فیتیله ای م بغلش بود.

به طرف دیگه م چند تا میخ بزرگ زده بودن به دیوار مثلا جالباسی بود!

من وکامیار داشتیم منظره اتاق رو نگاه می کردیم که میترا همونجور که داشت روپوش وروسریش رودرمی آورد به نصرت گفت:

-پاشو اونو بکش!

من وکامیار برگشتیم طرفش ورد نگاهش روگرفتیم داشت به دوتا سوسک سیاه گنده که رودیوار اتاق بودن نگاه می کرد!

تازه متوجه ش شدم!یه دختری بود باچشم وابروی مشکی وموهای سیاه بلند صورت ظریف وشیرینی داشت چیزی که توصورتش خیلی جلب توجه می کرد چشماش بود!چشمای درشت بامژه های خیلی بلند!همینا صورتش روخیلی قشنگ کرده بود!

محو تماشاش شده بودم که چشماش افتاد توچشمام ومنم زود سرم روبرگردوندم طرف دوتا سوسک که رودیوار بودن!

نصرتم که داشت ازتوکیسه نایلون نون وکالباس وخیارشورونوشابه رودرمی اورد ومی چیند روروزنامه یه نگاه به سوسکا کردوگفت:

-واسه چی بکشم شون؟مثلا اونا خیلی پست تروکثیف تر ازماهان؟

کامیار رفت ویه لنگه ازکفشاش روورداشت ورفت سوسکا روکشت میترا یه لبخند بهش زد وازش تشکر کرد وبعد یه نگاه به لباسای ماکرد وبه نصرت گفت:

-نصرت!بلند شوازمهین خانم اینا دوتاصندلی بگیر بیار


romangram.com | @romangram_com