#گندم_پارت_324
من رفتم اون طرف حوض که یکی از اون سه تاجوونا استکان شو طرف من بلند کرد وگفت:
-سلام
من اونقدر گیج شده بودم که اصلا نمی تونستم حرف بزنم کامیارزود گفت:
-نوش!گوارا وجود!
پسره استکانشو انداخت بالا و ازجاش بلند شد ودست کامیار روکه داشت ازبغلش رد می شد روگرفت ومی خواست بزور بشونه بغل خودشون که کامیار گفت:
-قربون وفات!به سرت قسم می بره!عسل توگلوت!
اینو که کامیارگفت پسره دیگه پاپی نشد وماهام ازشون گذشتیم ورفتیم طرف یه اتاق کامیار جلوتر می رفت ومن ومیتر ا بغل همدیگه حرکت می کردیم نزدیک دریه اتاق که نصرت رفته بود توش یه مرد چهل وخرده ای ساله که یه شلوار مشکی پوشیده بود وکت ش روانداخته بود روشونه ش ویه تسبیح درشت م دستش بود یه قدم ازجلو یه اتاق دیگه اومد جلو وگفت:
-خوش اومدین جوونا!بفرمائین این ورا صفاآوردین!
تادست منو گرفت میترا گفت:
-طالب خان اینا این کاره نیستن!
یه مرتبه اخمای طالب خان رفت تو هم وگفت:
-پس اینجا اومدن چیکار؟مشتری تن؟
رنگ میترا ازخجالت شد عین گچ دیوار فقط بازوی منو گرفت کشید که منم دستمو ازتودست طالب خان درآوردم و رفتم طرف کامیار که داشت برمی گشت طرف من!تارسیدم بهش میترا آروم گفت:
-بریم تو!اینجا واینستین!
romangram.com | @romangram_com