#گندم_پارت_323
رفت تو ومن وکامیارم دنبالش رفتیم پشت در یه پرده بود پرده که چه عرض کنم؟یه پتوی پاره پوره روبا میخ طویله زده بودن پشت در!
پتو رو که زدیم کنار تازه فهمیدیم میترا چی میگه!
ازاونجا که ماواستاده بودیم هفت تا پله می خورد تاکف حیاط.یه حیاط صد صدوبیست متری!دور تادور حیاط اتاق بود کف حیاط خاکی بود ووسطش یه حوض که توش آب بود وگله به گله رو آب صابون واستاده بود!
دومتر اون طرف تر دونفر مرد ویه زن حدود 50ساله بغل یه منقل نشسته بودن وداشتن تریاک می کشیدن!
اون طرف حوض سه تاجوون بیست وهفت هشت ساله یه زیلو انداخته بودن روزمین وداشتن ورق بازی می کردن ودوتا دختر هیفده هیجده ساله م بغل دستشون نشسته بودن که جوونا یه دقیقه بازی می کردن ویه دقیقه بعد یه دستی سر و گوش اونا می کشیدن!وسط شونم یه بطری بود چند تااستکان ویه کاسه ماست!
بوی تریاک وبوی عرق و بوی آب حوض باهمدیگه قاطی شده بود واصلا نمی شد که نفس بکشیم!صدای یه رادیو ام که تاآخر بلند شده بود وداشت اخبار می گفت این منظره رو کامل می کرد بقدری این صحنه زننده بودکه دلم می خواست ازهمونجا برگردم اصلا رغبت نمی کردم که پامو از پله ها بذارم پائین!من بالای پله هاواستاده بودم وکامیار دوتا پله پائین تر ازمن ومیترا توحیاط.نصرت که حوض روهم رد کرده بود وداشت می رفت طرف یه اتاق اما میترا همونجا منتظر ماواستاده بود!
کامیار-چیه کپ کردی؟
-دلم می خواد ازاینجا فرار کنم وبپرم تو یه ماشین وبرگردم طرف خونه!
دستم روگرفت وکشید وگفت:
-بیا!حواست روبده به اخبار تابفهمی چقدر پیشرفت حاصل شده!همه ش جنبه های منفی رودر نظر نگیر!
اینو گفت وخندیدو منو باخودش کشید وبرد!
داشت حالم بهم می خورد که یکی ازاون مرداکه درحال تریاک کشیدن بود بهمون تعارف کردوگفت:
-بفرمائین!
کامیار-دم شما گرم!کام تون شیرین!
romangram.com | @romangram_com