#گندم_پارت_322
ماداشتیم آروم حرف می زدیم اما میتراشنید وگفت:
-پس اگه توخونه روببینین چی می گین؟حتما یه دلیل قانع کننده برای جنایت واعتیاد ومواد خرید وفروش کردنم پیدا می کنین!
کامیار-اینجا دلیل کافی برای خیلی کاراهس!
نصرت یه لگد محکم به یه درچوبی زد که بایه صدای بد واشد وبرگشت طرف ما وگفت:
-بیاین بریم توکه ازبوگند این جوب خفه شدیم!
میترا-آره بریم تو!آخه اونجا بوی گل وگلاب می آد!
نصرت یه نگاهی بهش کرد و رفت تو.میتراواستاده بود که مثلا من وکامیار اول بریم که ماهام احترام گذاشتیم ونرفتیم وکامیارگفت:
-خانما مقدم ترن
یه خنده ای به ماکرد وگفت:
-آدم خوشش می آد باجوونایی مثل شما حرف بزنه!می دونین شماها یه جوری هستین!
-یه جور بد؟
میترا-نه!یه جور خوب!آدم وقتی با شماهاس یه احساس خوبی داره!یعنی یه دختر وقتی باشماهاس یه احساس خوب داره!احساس مس کنه یه خانمه!رفتارتون به آدم شخصیت میده!
بعد همونجور که داشت می رفت توخونه گفت:
-چیزی که آدمای اینجا فراموشش کردن!
romangram.com | @romangram_com