#گندم_پارت_321

کامیار-اینه ش دیگه معماس!اگه فهمیدی اونا کجایی بودن گریه ت میگیره!

راننده هه دیگه چیزی نگفت ماهام نگفتیم همه مون فهمیده بودیم که اونا کجایی هستن!

یه ساعت بعد رسیدیم تویه کوچه خاکی ودرب وداغون!اصلا باورم نمی شد که یه همچین جاهایی م توتهران باشه!از خونه ها که چی براتون بگم!یه وضع افتضاحایی اونجابودکه نگو!

وقتی پیاده شدیم وکامیار خواست به راننده هه پول بده واون تعارف کرد وبالاخره گرفت برگشت به کامیار گفت:

-دستت دردنکنه اما تاهمینجا داشتم توخودم گریه می کردم !فهمیدم اونا کجایی بودن!

***

فصل پنجم

داشتم کوچه ها وخونه ها رونگاه می کردم که کامیار گفت:

-به چی نگاه می کنی؟

-به اینجاها!اصلا فکر نمی کردم یه همچین جاهایی م توتهران باشه!یعنی بعضی وقتا توفیلما می دیدم که مثلا یه خونواده ی فقیر اینجاها زندگی می کنن اینجاها خیلی ناجوره که!

کامیارم یه نگاه به خونه ها که آجری ودرب وداغون بود کردوگفت:

-خونه های یه طبقه زشت وتوسری خورده!کوچه خاک وخلی!جوب آب بوگندو!دروپنجره شیکسته!اینا می دونی چیه؟

-یه محله فقیر نشین شهر!

کامیار-نه!علت صدتا فساد و فحشا وهرزه گی وجرم وکثافت!


romangram.com | @romangram_com