#گندم_پارت_315

نصرت سرشو انداخت پائین ویه خرده مکث کرد که کامیار گفت:

-اون پول حلالت باشه اما محبت رواینجری جواب نمی دن!

نصرت آروم سرشو بلند کرد ویه نگاه به من وکامیار کرد وبعد گفت:

-یعنی دیگه ازم پول نمی خواین؟

کامیار-گفتم که!حلال!

یه مرتبه یه قطرع اشک ازگوشه چشمش اومد پائین که باآستینش پاک کرد وگفت:

-شماها دیگه چه جورشین؟

کامیار-ماهام نذری کار برات نکردیم اما پول وازاین چیزا نمی خوایم!

نصرت-پس چی؟

کامیار-بعدابهت می گیم!

نصرت-هرچی بخواین مضایقه نمی کنم ازتون!

کامیار-مرد مردونه؟

نصرت-مرد مردونه!اصلا بیاین بریم خونه ی ما!خونه که چه عرض کنم؟یه دونه اتاقه!بیاین امشب رو فقیرونه بگذرونین!شام که نخوردین!کالباس مالباس می گیریم دورهم می خوریم!

من وکامیاریه نگاه به همدیگه کردیم که کامیارگفت:


romangram.com | @romangram_com