#گندم_پارت_314
نصرت-بیااین ور!
دست من وکامیارروگرفت ویه خرده برد اون طرف ترو گفت:
-ببین،من این بیست تومن روحالاحالاها نمی تونم بهتون پس بدم!
کامیار-ماهام ازت پول نخواستیم که!
نصرت-نه اینطوری که نمی شه!
کامیار-خب پس چی کار کنیم؟
نصرت-اینو وردارین امشب ببرینش حساب به حساب در!
کامیارداشت نگاهش می کرد من اصلا متوجه نشدم چی می گه!ازش پرسیدم:
-چی روور داریم ببریم؟
کامیاریه نگاه به من کرد که تازه متوجه منظور نصرت شدم!یه مرتبه خون ریخت توصورتم کامیاربهش گفت:
-مگه اینکاره س؟
نصرت سرشو تکون دادوگفت:
-زندگی یه دیگه!
کامیار-تواسم اینو میذاری زندگی؟این زندگی سگ م نیس!
romangram.com | @romangram_com