#گندم_پارت_313
کامیار-عالی بود!دستت درد نکنه!چی بود اون هزار ویک شب؟مال آدما ی تنبل بی عرضه!
پسره خندید وگفت:
-تنبل بی عر ضه برای چی؟
کامیار-آدمی که هزار ویک شب ساکت بشینه وقصه گوش بده وبه قصه گو کاری نداشته باشه هم تنبله هم بی عرضه!
همه زدیم زیر خنده ورفتیم اتاق پشت صحنه که دیدیم مدیر تئاتر برامون ماءالشعیر فرستاده بالا!گلوی من یکی که شده بود عین چوب کبریت!تواون گرمای پشت صحنه ماءالشعیر خنک چه مزه ای بهمون داد!
خلاصه پرده سوم اجراشد وانقدر مردم خندیده بودن واشک ازچشماشون اومده بودکه همه یکی یه دستمال دستشون بود!
بالاخره کارمون که تموم شد ونصرت حساب کتاباش روبارجب خان کرد ودست دختره روکه اسمش میترا بود روگرفت وبه ماگفت بریم چهارتایی ازتئاتر اومدیم بیرون ودم در بهمون گفت دنبالم بیاین ماهام دنبالش رفتیم تویه خیابون فرعی ه رفت وامد توش کم بود نصرت رفت یه گوشه پیاده روواستاد ویه نگاهی به ماها کرد وگفت:
-من هنوز اسم شماهارو نمی دونم!
کامیار-من کامیارم این سامان
نصرت-دست جفت تون درد نکنه امشب خداشماهارو ازروهوا برای من فرستاد!اما حساب حسابه کاکا برادر!پونزده هزار تومن اونجا بهم قرض دادین بازی م که کردین!من اینجا شبی سه تومن می گیرم بازی می کنم این میترام شبی یک و نیم.حالا بگو پنج تومن!مک بیست تومن بهتون بدهکارم!
کامیار-فعلا حرفش رونزن تابعد!
نصرت یه چیزی آروم در گوش میترا گفت که اونم سرشو تکون داد وبعد برگشت طرف کامیار وگفت:
-یه چیزی می خوام بهتون بگم ناراحت نمی شین؟
کامیار-نه،بگو!
romangram.com | @romangram_com