#گندم_پارت_312
رجب خان اومد بغلش کرد وگفت:
-واقعا شیر مادرت حلالت باشه!
کامیار-خیلی ممنون اما من باشیر خشک بزرگ شدم!دست گاوه درد نکنه!
یه مرتبه بادست زد رو پاش وگفت:
-دیدی بازم اون جمله ها رو نگفتم!ای دل غافل!ازبس که رو صحنه هول می شم یادم میره اونا رو بگم!چی بود اونا؟ بلایت به جانم...دیگه چی بود؟
ماها دوباره زدیم زیر خنده که درصحنه واشد و اون دختره وپسره درحالی که ازخنده اشک از چشماشون می اومد اومدن تو وتا رسیدن دختره به کامیارگفت:
-واقعا عالی بود!باید بگم تاحالا همچین هنر پیشه ای ندیده بودم!
کامیار-خیلی ممنون اما بیا خانم جون این کلاه گیس رو بگیر وپرده اخر رو خودت بازی کن!
رجب خان- باز شروع کردی؟
کامیار-بابا من خراب می کنم آ!من دوتا جمله رو نتونستم بگم اخه!
رجب خان- توانقدر قشنگ بازی کردی که دیگه اون جمله هارو لازم نداریم!
کامیار-نه میخوام نونی که می خورم حلال باشه!می ترسم تو پرده آخرم اینا یادم بره بگم!خب عیبی نداره آخر شب صد تومن بابت این سه تا جمله ازمزدم کم کنین!
توهمین موقع ارگیست اومد جلو وگفت:
-خوب زدم؟
romangram.com | @romangram_com