#گندم_پارت_311

بعدبرگشت طرف پسره وگفت:

-آه ای جوان رعنا وبرازنده من ازنخست شیفته توگشته بودم اما می خواستم ترا بیازمایم که علم بهتر است یاثروت؟؟

یه دفعه همه تماشاچی ها باهم داد زدن ثروت!ثروت!ثروت!

کامیاربرگشت طرف شونو وگفت:

-آری این چنین است!علم درخدمت ثروت است!اینها همه شر و وراست که ما می گوئیم وفقط به درد کتابهای مدرسه وزنگ انشا می خورد!

مردم شروع کردن بازم براش دست زدن!توهمین موقع یارو عربه اومد روصحنه وتا رسید به کامیارگفت:

-السلام علیک یابنت السلطان!شما چرا برای خرید زرو گوهر وجواهر به خود زحمت داده به بازار آمده اید؟دستورمی دادی تاتمام زروگوهر بغداد را به پای شما می ریختم!

کامیاریه نگاه به عربه کرد وبعدبرگشت طرف من وگفت:

-این پدرسوخته داره منو وسوسه می کنه!بذارزن این بشم!

یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردم که برگشت طرف عربه وگفت:

-من هیچگاه عشق را به زروگوهر نمی فروشم ای عرب شیر شترخور!

عربه-ولی بانوی من ازوصلت ما دوکشور بایکدیگر متحد خواهند شد وعلیه دشمن خواهند ایستاد !من دربغداد کاخی زیبا برای شما آراسته ام!

کامیار-تومال عراقی؟پدرسوخته تاچندوقت پیش ازدست موشک ها وراکت های تو طویله های شمال به قیمت قصر های زرین اجاره داده می شد!حالا که قراره بمب بارونت کنن دست اتحاد به ماخواهی داد؟برو پدرسگ که ما خر نمی شیم!

تااینو گفت مردم ازجاشون بلند شدن!کف می زدن!سوت می کشیدن!هلهله می کردن!اصلا باورم نمی شد که این مردم انقدر به هیجان بیان!مدیر تئاتر که اینو دید بدبخت ازترسش پرده رو انداخت!تاپرده افتاد ماها بادل راحت شروع کردیم به خندیدن!ماها این طرف می خندیدیم ومردم اون طرف پرده!این کورشده فقط واستاده بود وماها رو نگاه می کرد! انگار نه انگار که ولوله انداخته بین مردم!


romangram.com | @romangram_com