#گندم_پارت_310
-باشه جهنم!بذار منم سیاه بخت بشم!
بعد به پسره گفت:
-شماره اون موبایل وامونده ت روبده شب ازتوقصر یه زنگ بهت می زنم!
پسره-موبایل چیست؟
کامیار-همونکه الان هرعمله بنایی یه دونه دست شه!اونم نداری بدبخت!
دیگه نمی تونم بگم مردم چیکارداشتن می کردن ازخنده!فقط ازتوسالن صدای خنده می اومد اونم چه خنده هایی!
کامیار-این جا بازار طلافروشاس یا گداخونه؟ای سیاه برزنگی مارا کجا آورده ای؟این دیگه چه شهریست؟
نصرت-سرور من اینجا قندهار است!بزرگ ترین واباد ترین شهر جهان!
کامیار-آری قند هاراست اما درزمان ملامحمد عمر!ویترین تمام طلافروشان که خالی ست!
نصرت-چنین نفرمائید بانوی من!
کامیار-چنین می فرمایم پدرت هم درمی آورم!این پسره عین جوونای شهر خودمونه که!درواقع می شد گفت که علاف است!
دوباره مردم زدن زیر خنده!آروم بهش گفتم:
-کامیار اگه لوس بازی روتمومش نکنی این نیزه وسپر رو میندازم زمین و ازروصحنه میرم بیرون!
کایار-باشه اما فقط به خاطر تو به این پسره جواب مثبت می دم!
romangram.com | @romangram_com