#گندم_پارت_309
کامیار-پس چشمت دنبال پول منه؟بفرما!
اینو گفت و شصت شروبه پسره نشون داد دیگه این مردم داشتن ازخنده خودشونو خراب می کردن ماها که روصحنه جلو خودمونو ول داده بودیم وقاه قاه می خندیدیم!
پسره بدبخت سرخ وسفید شد وگفت:
-ولی بانوی زیبای من بی نیاز ازهرچیزی هستم وفقط خواهان عشق شمایم!
کامیار-پس خره بذار من زن این اربابت بشم بعدا یه جوری باتوکنار می آم!
نصرت آروم به کامیار گفت:
-باباجون مادرت عاشق این بشو بره پی کارش!الان پرده دوم تموم میشه ها!
کامیار-بابا منکه یه بار بیشتر نمی تونم شوهرکنم بذار حداقل زن یه آدم پولدار بشم که یه کنسرت دبی مارو ببره!این پسره که بااین سرووضعش یه سینما تولاله زار نمی تونه بره!
دوباره مردم زدن زیر خنده !دیدم نخیر این ول کن نیس!اگه چیزی بهش نگم امکان نداره عاشق این پسره بشه!
من مثلا بادی گارد دختر پادشاه بودم یه خرده رفتم جلوتر وآروم درگوشش گفتم:
-کامیارول می کنی یانه!
کامیاریه نگاهی به من کرد وبلند گفت:
-به جون تواگه زن این بشم بیچاره می شم آ!آرزوی یه خرید ازday to dayبه دلم می مونه ها!
مردم دوباره زدن زیر خنده یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت:
romangram.com | @romangram_com