#گندم_پارت_307

کامیار-اینا که تعارفه!طلارو چند ورمیداری؟

نصرت آروم زد توپهلوی کامیاروگفت:

-بابا قراره مثلا توعاشق دلخسته این پسره بشی!

کامیار-این پسره که آه نداره باناله سوداکنه من اگرم قراره عاشق بشم عاشق صاحب مغازه می شم نه شاگردش!

نصرت-بابا لج نکن سناریو اینطوریه!

کامیار-چه لجی دارم بکنم؟کی گفته من انقدر خرم که صاحب مغازه رو ول کنم بچسبم به شاگردش!من توزندگیم تاحالا ازاین خریت آ نکردم!

حالا این دوتا دارن اینارو به همدیگه می گن وماومردمم داریم ازخنده غش می کنیم!

پسره که دید کامیارداره این چیزا رو میگه مثلا اومد کاررو درست کنه وگفت:

-ای بانوی زیبا!ای زیباترین!حیف نیس که عشق ومهر ومحبت رابه بهایی اندک بفروشیم؟

کامیار-اولا بهایی اندک نیس وکل شیش دنگ این مغازه رو باید اربابت بندازه پشت قباله م!ثانیا بدبخت برو فکر نون باش که خربزه آبه!پس فردا که تواولین اجاره خونه موندی تازه می فهمی عشق رو باید به چه بهایی فروخت که ضرر توش نباشه!حرف بیخودی نزن وبپر اون پیرمرده روکه صاحب مغازه س صداکن بیاد جلو!

پیرمرده رجب خان بود که ته مغازه سرشو انداخته بود پائین ومی خندید تاکامیاراینو گفت زود اومد جلو وآروم بهش گفت:

-تروخداعاشق این بشو!آبرومون رفت جلو مردم!

کامیار-واسه من فرق نداره عاشق کی بشم!اگه پول شو تومیدی من عاشق این پسره بشم!عشق بی مایه فطیره این روزا

مردم شروع کردن براش کف زدن که برگشت طرف مردم وگفت:


romangram.com | @romangram_com