#گندم_پارت_306
کامیار-اختیاردارین!وظیفه م بود!خیال تون راحت قشنگ طهارتش گرفتم!
مردم دوباره زدن زیر خنده دیگه منم نتونستم خودمو نگه دارم وشروع کردم به خندیدن نصرت زود اومد جلووگفت:
--بانوی بزرگ،بازار درقرق شماست!
صحنه نمایش رو قبلا بازار درست کرده بودن بامقوا وتخته سه لا چندتا حجره درست کرده بودن ورجب خان ووزیر اعظم که لباساشونو عوض کرده بودن مثلا مغازه داربودن ویه مرد که حدود سی وهفت هشت سالش بود شده بود شاگرد مغازه دار ونقش یه پسر جوون روبازی می کرد.
نصرت اومد جلوودست کامیار روگرفت وبردش جلوحجره طلافروشی وپسره زود اومد جلو وتعظیم کردوگفت:
-ای بانوی زیبا درخدمتم امر بفرمائید تاجان ناقابل نثارقدوم تان کنم!
کامیاریه نگاه بهش کرد وباهمون صدای زنونه وعشوه گری گفت:
-امروز مظنه سکه چنده؟
مردم زدن زیر خنده!پسره بیچاره نمی دونست چی جواب بده که نصرت آروم به کامیارگفت:
-قراره توبه این پسره اظهار عشق کنی!
کامیار-بذار ببینم بازار طلا امروز چه جوری یه!
بعد به پسره گفت:
-طلارو گرمی چندور میداری؟
پسره-طلا چه ارزشی دارد؟جان من فدای شما باد!
romangram.com | @romangram_com