#گندم_پارت_301
-نصرت اگه این رفیقت بقیه نمایش روبازی نکنه خراب می شه همه چیزا!
نصرت یه نگاهی به رجب خان کرد واومد طرف ما وآروم به کامیار گفت:
-ببین من نمی دونم شماها کی هستین!امشب چند بار به من کمک کردین این کمکم بهم بکنین به خداتا ابد ممنون تون می شم !
کامیار-آخه بابا من نمی دونم بقیه داستان چیه!من نتونستم همون چند تاجمله روبگم چه برسه به اینکه بقیه نمایش روبازی کنم!برم روصحنه همه چی خراب می شه ها!
رجب خان- توهمینایی روکه گفتی بگو کاریت نباشه!سالن داشت می ترکید ازصدای خنده!
توهمین موقع دوباره درواشد ومدیرتئاتر اومد توبه رجب خان گفت:
-این کیه؟
رجب خان-دوست آقا نصرته!
مدیرتئاتر-باهاش یه قرار دادبنویس!
کامیار-بروبابا دلت خوشه!مااینجاداریم ازترس می لرزیم تومی خوای قرار داد باهامون ببندی!
رجب خان- حالا بذار این پرده روبازی کنیم تابعد!
مدیرتئاتر رفت ورجب خان گفت:
-یاله بچه ها لبا عوض کنین که دکور روعوض کردن!الان باید بریم روصحنه!
کامیار-لباس چی عوض کنیم؟
romangram.com | @romangram_com