#گندم_پارت_300
دختره یه نگاه به کامیار کردو خندید وگفت:
-واقعا آفرین!این چیزا روازکجا می گفتین شما؟
کامیار-یه جوری گفتم دیگه!بگیر خانم جون آماده شو واسه پرده بعدی.
رجب خان-مگه می شه؟
کامیار-چی مگه می شه؟
رجب خان-الان که نمی شه جاتونو عوض کنین مرد صداشون در می اد
کامیار-به من چه مربوطه؟ماقرار بود یه چند دقیقه بیائیم روصحنه تااینا برسن حالا که دیگه اومدن!
رجب خان-بابا نایش خراب می شه!افت می کنه!
کامیار-به درک!حالا فکر می کنه نمایشنامه اتللو روبرده رو صحنه!بگیر بابا این وامونده رو!
بعد اومد جلو ونیزه روازدست من گرفت وگفت:
-بده به من سامان جون!نمایش تموم شده توهنوز چسبیدی به این؟
نیزه روازدستم گرفت وداد به رجب خان وگفت:
-بگیر بابا!دست این بچه پینه بست ازبس این نیزه رو محکم فشارداد!
رجب خان برگشت به نصرت گفت:
romangram.com | @romangram_com