#گندم_پارت_299

مردم می خندیدن واین هنر پیشه های بیچاره نمی دونستن چی باید بگن!

کامیار-حداقل بدبخت حالا که تودربار یه ماشین پیدانمی شه زنگ بزن به یه آژانس یه ماشین بفرسته!سلطان به این بیچارگی و گدایی نوبره والا!

اینو گفت ویه نگاه به دور وورش کردگفت:

-چقدر گرمه اینجا!کولر توبارگاه ندارین!هلاک شدم سیاه سوخته!

اینوگفت وشروع کردکه شنل ش رودربیاره که رجب خان اشاره کرد وپرده تئاتر افتاد پائین!

مردم بلند شدن وشروع کردن به کف زدن ویه نفر توبلند گو اعلام کرد که ((پایان پرده اول))

ماهام راه افتادیم بریم پشت صحنه وتارسیدیم کامیارخودشوانداخت رویه صندلی ویه بادبزن ازرومیز ورداشت وهمونجور که خودشو باد می زد گفت:

-هیچ نقش هاتونو هنری بازی نمی کنین!اصلا خوشم نیومد!

رجب خان ونصرت ووزیر اعظم که نمی دونم اسمش چی بود،مات واستاده بودن وکامیاررونگاه می کردن که گفت:

-خدامرگم بده!دیدی بالاخره نتونستم اون چیزایی روکه باید می گفتم بگم!چی باید می گفتم؟بلایت به جانم وچی چی؟

رجب خان یه نگاه بهش کردوگفت:

-اما تومادرزادهنرپیشه ای آ!

تاکامیاراومد یه چیزی بگه که درواشد ویه دختر وپسر اومدن توکه رجب خان ونصرت شروع کردن باهاشون دعوا کردن که چرادیر اومدین واین حرفا فهمیدیم که اینا همونایی هستن که ماهاداریم جاشون بازی می کنیم!تاکامیارفهمید بلند شد وکلاه گیس روازسرش ورداشت وداد به دختره وگفت:

-بگیر خانم جون!بااین دیر اومدنت پدر مارو دراوردی!نصف گوشت تن مون آب شد جلوی مردم تاآبروی شما روبخریم!


romangram.com | @romangram_com