#گندم_پارت_291

-ساکت شو!انقدردرگوش دختر پادشاه وزوز نکن سیاه!

بعد به پادشاه گفت:

-باباجون منفعلا قصد ازدواج ندارم!اگرم بخوام ازدواج کنم باید با اون کسی که دوستش دارم بکنم!

پادشاه یه مرتبه باتحکم گفت:

-چه بکنی؟

کامیار-همون کاری که همه می کنن!

دوباره مردم زدن زیر خنده این دفعه رجب خانم شروع کرد به خندیدن که زود نصرت برای اینکه نمایش خراب نشه گفت:

-بانوی من خواستگار شما مردیست از خاندان سلطنتی!

کامیاریه ناز دیگر کردوگفت:

-سلطان کجا هس حالا این اکبیری؟

نصرت دستش روبلند کرد ویه طرف رونشون داد ومحکم گفت:

-سلطان عرب ازکشور همسایه بانوی من!

کامیاریه نگاه به دستش کرد وگفت:

-توچرارنگ دستات سفیده وصورتت سیاه؟دورگه ای؟مال کدوم قبیله ای؟


romangram.com | @romangram_com