#گندم_پارت_290
دوباره مردم زدن زیر خنده که برگشت طرف شونو گفت:
-ای زهر ماروهر هر هرهر!چه خبرتونه نقشم یادم رفت!بلند شین برین بیرون بذارین کارمو بکنم!
دوباره مردم زدن زیر خنده بعضی ها که ازخنده دل شونو گرفته بودن
رجب خان ونصرت بدبخت انقدر هول شده بودن که نمی دونستن چی باید بگن!رجب خان اب دهانش روقورت دادوگفت:
-دخترم امروز ازسرزمینی بیگانه شاهزاده ای والا به قصد خواستگاری تو بدینجا خواهد امد
کامیارتااینو رجب خان گفت یه خرده خودشو لوس کرد ومثلا خجالت کشید وآروم اومد جلومن که پشت پادشاه استاده بودم وگفت:
-راست میگی پاپا؟
پادشاه-آری
کامیار-خواستگارم به خوشگلی این بادی گاردت هس؟
رجب خان دیگه نفهمید چی باید بگه وفقط نگاهش کرد که کامیار دستی به ریش من کشید وگفت:
-وای چه ریش پرشتی!باچه شامپوای می شوریشون عزیزم که انقدر براقه؟
دوباره مردم زدن زیر خنده که نصرت آروم به کامیار گفت:
-بابا قرار بود توساکت باشی ومن نمایش رواجرا کنم توکه امون به من نمی دی!
کامیاربلند گفت:
romangram.com | @romangram_com