#گندم_پارت_288

-بانوی بانوان تخم چشم پادشاه!تاج سرهمه مملکت!شاهدخت وارد می شوند!

ماها همه ش چشم مون به اونجا بود ودل تودل مون نبود که کامیار بدبخت چه جوری می آد روصحنه اماهر چی صبر کردیم ازکامیار خبری نبود رنگ نصرت ورجب خان پرید من که گفتم یاکامیارفرار کرده یاهمونجا غش کرده!دوباره نصرت همونا رو باصدای بلند گفت که دیدیم یه دقیقه بعد درواشد و کامیاردرحالیکه داره باموبایلش حرف می زنه وتوری که قرار بود روسرش باشه تودست شه ویه آدامس م گوشه لبش بااون کفشای پاشنه بلند تلق وتلق اومد وصحنه!

نصرت ورجب خان واونای دیگه فقط مات بهش نگاه می کردن که ازهمون جای یه بای بای باپادشاه کرد وبعددستش روگرفت جلو موبایل که مثلا صدانره توتلفن وبه پادشاه گفت:

-های ددی!

تااینو گفت وصدای خنده مردم بلندشد!ماها فقط به کامیار نگاه می کردیم!

صداشو عین زن ها نازک کرده بود وباعشوه حرف می زد وبااون کفشای پاشنه بلند هی می رفت این وروبرمی گشت اون ور ویه نازی توراه رفتن می کرد که مردم مرده بودن ازخنده!

دوباره دستش روگذاشت روتلفن وبه پادشاه که همون رجب خان بود وبیچاره زبونش بند اومده بود گفت:

--ازخارج ازکشوره دد!الان تموم میشه!

بعد شروع کر د باتلفن حرف زدن!

-الو!بگو دیگه جونت دربیاد!می گم نمی تونم بیام!

-عجب خریه ها می تونستم که یه بلیط هواپیما می گرفتم وخودمو می رسوندم بهت!

-بارعام می دونی یعنی چی؟بابام بارعام داده!

مردم زدن زیر خنده آروم اومد جلو صحنه ویه مرتبه پاش روگذاشت رودسته صندلی ودامنش روزد بالا وشروع کرد به پای لخت وپشمالوش روخاروندن که دیگه سالن مثل توپ ترکید زن ومرد وبچه داشتن ازخنده می مردن کامیار یه نگاه بهشون کرد وگفت:

-ساق پاندیدین؟خوبه حالا وقت نکردم مومک بندازم!


romangram.com | @romangram_com