#گندم_پارت_287
رجب خان-هی چی نگی آ!برواون پشت در
کامیاررفت اون پشت ورجب خان منو برد پشت تخت خودش و گفت:
-توام این نیزه وسپررونگردار تااخر نمایش!همین!
خلاصه وقتی همه سر جاشون واستادن رجب خان به مدیرتئاتر اشاره کرد وپرده رفت بالا که دل من هری ریخت پائین!دهنم شد عین چوب خشک!زانوهام شروع کرد به لرزیدن کم کم لرزش رسید به دستام همچین می لرزید که نیزه وسپر داشت ازدستم می افتاد!جرات نداشتم برگردم وتوسالن رونگاه کنم!می ترسیدم اگه چشمم به مردم بیفته ازترس همونجا غش کنم دلم برای کامیار می سوخت نمی دونستم چه طوری می خواد ازاون پشت بیاد اینجا!اونم بااون کفشای پاشنه بلند هم خنده م گرفته بود هم گریه م!
توهمین موقع مردم شروع کردن کف زدن ورجب خان شروع کرد به بازی وگفت:
-چه روز باشکوهیست امروز!دخترمان شاه دخت کجایند؟
نصرت که صداشو عوض کرده بود ومثل کسایی حرف می زد که مثلا لکنت زبون داره گفت:
-دخترتون بیرانن قربان!
پادشاه-بیران کجاست؟
نصرت-بیران پشت در!
پادشاه-آهان!می خواهی بگویی بیرون هستند؟
نصرت-بعره قربان
پادشاه-بعره نه بعله بگو داخل شوند
تااینو گفت نصرت بلند داد زد:
romangram.com | @romangram_com