#گندم_پارت_286

-هیس!مردم می شنون!توخیالت راحت باشه هیچی نمی شه!توفعلا اون پشت واستا.وقتی اعلام شد دختر سلطان وارد بارگاه می شوند توآروم بیا وبشین روصندلی پیش من.دیگه کاری ت نباشه!

کامیار-من باید چی بگم؟

رجب خان-تواصلا نمی خواد حرفی بزنی!

کامیار-خب بگین چی باید بگم یه جوری می گم!

رجب خان-نه توالان ترسیدی وهول شدی ممکنه تپق بزنی وخراب کنی!ماخودمون جورش می کنیم!

کامیار-پس من الان کجابرم؟

رجب خان-بابا نترس چراانقدرهول شدی!؟

دیدم راست می گه کامیارحسابی هول شده بود آروم بهش گفتم:

-کامیارجون توفقط برو یه گوشه بشین چیکارداری اینا چیکار می کنن خودشون حتما می دونن چی کار باید بکنن دیگه!

کامیار-آخه می ترسم کار این بیچاره هام خراب بشه!نمی دونم چراانقدر هول شدم!

نصرت-باباالان پرده می ره بالاها!

کامیار-یه دقیقه صبر کنین بابا چه خبره آخه!

رجب خان-عزیزم هول نشو!توبیا پشت درواستا!تابلند گفتن دختر پادشاه وارد می شود توآروم بیا طرف من!من خودم دستت رو می گیرم می شونم بغل خودم!همین!دیگه تواصلا هیچکاری نمی کنی تاپرده اول تموم بشه فهمیدی؟

کامیارسرش تکون داد


romangram.com | @romangram_com