#گندم_پارت_285

کامیار-رژ!رژلب چی؟

نصرت-باباممنوعه!این دختره م بدون آرایش می رفت روصحنه!

کامیار-بابااون دختر بوده منکه مردم!حداقل بذار یه خرده شبیه دخترا بشم که گند کار درنیاد.

نصرت باخنده یه خرده رژرولبش مالید که صدای کامیاربلند شد!

-مگه داری پنجره رنگ می کنی؟خط لبم روبپا!تاتو دماغم رفت این ماتیک!بده خودم بمالم!

خلاصه باخنده وشوخی کامیارگلاه گیس ونیم تاجش روهم گذاشت سرش ویه تورم انداخت روسرش وهمگی آماده شدیم که بریم روصحنه من داشتم سرووضع خودم رونگاه می کردم که کامیار گفت:

-رجب خان!

رجب خان-دیگه چیه؟

کامیار-من می ترسم!

رجب خان-ازمردم؟

کامیار-نه ازاین عربه نکنه راست راستی منو بدین به اون؟

یه مرتبه صدای خنده ماها بلند شد که دوباره مدیر تئاتر اومد تو ودعوامون کرد ماهام ساکت شدیم وراه افتادیم طرف صحنه ورفتیم روسن!هنوز پرده نمایش پائین بود که کامیاردست رجب خان روکه نقش پادشاه روبازی می کرد گرفت وگفت:

-رجب خان نکنه یه مرتبه همه چی خراب بشه؟

رجب خان آروم بهش اشاره کردوگفت:


romangram.com | @romangram_com