#گندم_پارت_284
این رجب خان دیگه مرده بود ازخنده!
کامیار-خیلی روصحنه رفتن آسون بود حالا باید باگریه برم روصحنه اونم دفعه اول!
شلوارش رودرآورد وتاکرد وگذاشت یه گوشه وگفت:
-بلوز چی؟حتما باید بااین پیراهن مردونه ودامن برم جلومردم؟
نصرت که ازخنده اشک ازچشماش می اومد یه بلوز زنونه داد بهش که کامیار گرفت ویه نگاهی بهش کرد وگفت:
-اینوبپوشم؟باباحداقل می گفتین بلوز یکی ازدختر عمه هامو باخودم می اوردم این که پارچه ش متقاله حداقل دیگه کم کم ش دختر پادشاه باید یه پارچه حریر تن ش باشه یانه؟الان دیگه توخیابون فقیر بیچاره هاش کرپ وژرژت تنشونه وای خدایاگیر چه بابای سلطان بدبخت بیچاره ای افتادم!
انقدر ماها اونجا خندیدیم که صدامون رفت بیرون وصاحب تئاتر اومد بببینه اونجا چه خبره وقتی کامیاررو بالباس زنونه دید تعجب کرد وگفت:
-اون دختر خانم نیومده؟
رجب خان-الان می رسه تاما شروع کنیم واومده!
صاحب تئاتر یه نگاه دیگه به کامیارکردوگفت:
-زودباشین!صدای مردم الان درمی اد!
اینو گفت ورفت که کامیار گفت:
-کرم پودرتون کجاس؟
نصرت ازتو یه قوطی یه خورده پودر زد به صورتش
romangram.com | @romangram_com