#گندم_پارت_283
کامیار-حداقل یه گوشواره ای سینه ریزی النگویی چیزی بدین وصل کنم به خودم!صدرحمت به تئاترای پائین شهر!
رجب خان-بابا تویه ربع م روصحنه نیستی آخه!
کامیار-کفش چی؟باهمین اورسی های مردونه برم روصحنه؟مردم نمی گن دختر پادشاه یه جفت کفش نداشته بپوشه؟
رجب خان-اون کفش پاشنه بلنداکو؟مال اون دختره بود!
نصرت دوئید ویه جفت کفش پاشنه بلند ازیه جاآورد وداد به کامیار
کامیار-خداکنه اندازه پام باشه!جوراب چی؟جوراب نایلون دارین؟
رجب خان-جوراب نمی خواد که!
کامیار-پس زیر این دامن شلوار بپوشم؟آخه دختر پادشاه زیر دامنش شلوار گاباردین پاش می کنه؟
نصرت-جوراب نداریم آخه!
کامیار-پس قبلا این دختره چی پاش می کرده؟
نصرت-خوب شلوار دیگه!
کامیار-من نمی تونم زیر این دامن شلوار پام کنم!دامن هی می چسبه به شلواره تموم جونم معلوم می شه!
همه زدیم زیر خنده که کامیار اززیر دامن شروع کرد شلوارش رودرآوردن وگفت:
-روتونو بکنین اونور ببینم!
romangram.com | @romangram_com