#گندم_پارت_282
کامیار-ببین سامان!من فقط به خاطرتودارم اینکارارومی کنم وگرنه گندم برای من یه دختر عمه س همین!اگه نیای رو صحنه منم ول می کنم وباهمدیگه ازاینجا می ریم اما اگه ازاینجا رفتیم دیگه نباید حرف گندم روبزنی!قبوله؟
-اخه اگه یکی ماروبشناسه چی؟
کامیار-اولا که دزدی نمی کنیم ویه کارهنری داریم می کنیم بعدشم می گم یه ریشی چیزی بچسبونن روصورتت که قیا فت عوض بشه!وقتی تواینو می گی پس من چی بگم که دارن تبدیل م می کنن به معشوقه یه شاگرد تاجر!
-خب اگه ناراحتی توبیا بشو سرباز من بشم دختر پادشاه!
رچب خان-یاله بابا دیر شد!
کامیار-رجب خان قربون دستت یه ریش بچسبون به صورت این فامیل ما!
رجب خان-بیااینجا زود!بدو!
رفتم پیش رجب خان جلوآیینه واونم یه ریش بلند سیاه ویه سبیل کلفت چسبوند به صورتم ویه لباسم داد بهم که پوشیدم رولباسم ویه نیزه م دادن بهم بایه سپر.تابرگشتم که کامیار بگم دیگه سپر می خوایم چیکارکه دیدم داره باوسواس یه لبا س زنونه تن ش می کنه وهمه ش ازش ایراد می گیره!
کامیار-این چه لباسی یه آخه!بااین لباس که هییچ شاهزاده ای خواستگاریم نمی آد!دختر سلطان دیدین مثل گداگشنه ها لباس بپوشه؟بگرد تواون صندوق روشاید یه چیز دیگه پیدا کنی!
نصرت-بابا فقط همینو داریم که مدل زمان قدیمی یه!
کامیار-مرده شور این تئاتر تونو ببرن!شنل م کو؟
نصرت-بیا ایناهاش!
کامیار-اینکه پائینش قلوه کن شده!این پادشاه کدوم مملکته؟پادشاه زیمبابوه س یاآنگولا که انقدرسر ووضع دخترش باید فلاکت زده باشه؟
نصرت-بابااین معلوم نمی شه توهمه ش پشتت به مردمه!
romangram.com | @romangram_com