#گندم_پارت_279
یه نفس راحتی کشیدم وقتی کامیار اینو گفت !همه ش می ترسیدم بااخلاقی که کامیارداره وهمه ش دنبال ماجراواین چیزاس یه مرتبه قبول کنه وآبرومون جلومردم بره!اینارو که گفت خیالم راحت شد!
کامیار-خب سناریوتونو عوض کنین
رجب خان-نمی شه
کامیار-سناریو چی هس حالا؟
رجب خان-یه دختر پادشاهه که عاشق یه شاگرد تاجرمیشه تاجرجواهر!یه عرب پولدارم خواستگاره دختر پادشاهه! دخترم نمی خواد زنش بشه!
کامیار-زمان نمایش مال قدیمه؟
رجب خان-آره بابا مگه شنل وشمشیر ونیزه وشسپر اینا رونمی بینی؟
کامیار-اون وقت دختره روسن نباید حرف بزنه!؟
رجب خان-چرادوتاآه می کشه ودو دفعه می گه بلایت به جانم/بی تونمانم/ازفراغت روزم چوشام تارگشته.همین!تازه اون روهم نصرت یواش درگوشش می گه واونم تکرار می کنه کاری نداره که!
کامیار-بیخود نگوکاری نداره!آدمی که تاحالا روصحنه نرفته ممکنه تاپاش برسه روصحنه جلومردم یه دفعه غش کنه!
کارسخته!به این شلی هام نیس!هنرپیشه های بزرگشم دفعه اول گند می زنن!حالا شما انتظار دارین مادوتا این لباسارو بپوشیم وگریه کنیم وکلاه گیس سرمون بذاریم بریم روصحنه جلوسیصدچهار صدنفرآدم؟اونم برای اولین بار؟واقعاکه چه توقع آازادم دارین؟
اومدم منم درتایید حرفاش یه چیزی بگم که روکرد به نصرت وگفت:
-حجاب مجابم دختر پادشاه داره؟
رجب خان-یه تورمیندازه روسرش دیگه!
romangram.com | @romangram_com