#گندم_پارت_278

-آخه نداره دیگه!پسره که سیاهی لشکره که اصلا حرف نمی زنه!دختره م که دوتاآه می کشه ویه آره ونه می گه وچهار قدم راه می ره!حتما این رفیقات راه رفتین روبلدن دیگه!نمایش م که روخودت می چرخه!چهارتا کلوم چرت وپرت بگو ودوتا ادا دربیار ومردم روبخندون وپرده افتاده!

بعدبرگشت طرف من وکامیاروگفت:

-چی میگین شما؟

کامیار-یعنی مابریم نمایش بازی کنیم؟

رجب خان-بعله!

کامیار-یعنی ازاین لباسا بپوشیم وگریم کنیم وبریم روصحنه جلومردم؟

رجب خان-آره دیگه!

کامیار-یعنی من واین نرسیده بشیم هنرپیشه تئاتر؟

رجب خان-تئاتر هملت روکه نمی خواین اجراکنین!نقشی م که ندارین!یکی تون یه نیزه دستش می گیره ویه گوشه عین مجسمه وایمیسته!اون یکی تونم یه کلاه گیس سرش می کنه ویه دامن پاشو ویه شنل م میندازه رودوشش ومی شه دختر سلطان!سه چهارتا جمله م نباید بیشتر بگه!تازه اونم نگفت نگفت این رفیق تون نمایش رومی چرخونه!اصلا نمایش رو سیاه می گرده واون همه ش مزه می آد!شماها چهار دفعه می رین روسن وبرمی گردین همین!

کامیار-یعنی من کلاه گیس سرم کنم واینم یه نیزه دستش بگیره بریم جلو مردم؟؟

رجب خان-خب آره دیگه!

کایار-من صدسال اگه ازاین کارا بکنم!شما نمی گین اگه یه آشنایی چیزی مارو بااین شکل وقیافه ببینه وبشناسه چه آبرویی ازمامیره!؟

رجب خان-اگه این اقانصرت ین حتما به خاطر رفاقت یه کاری براش می کنین اگرهم نه که امشب این اقا ازتئاتر مرخصه!

کامیار-مرخصه که مرخصه به ماچه مربوطه؟


romangram.com | @romangram_com