#گندم_پارت_271

مشین رویه جا پارک کردیم ورفتیم دوتابلیط گرفتیم ورفتیم تو،نمایش هنوز شروع نشده بود کامیار ازیه نفر که بلیط ها رومی گرفت سراغ پسره روگرفت فهمیدیم که پسره همونه والانم پشت صحنه داره برای نمایش آماده میشه راهی م که می رفت برای پشت صحنه بسته بود ونمیذاشتن کسی بره پیش هنر پیشه ها!

باکامیار واستاده بودیم ومونده بودیم که چیکارکنیم که یه مرتبه کامیاریه کلکی زد!

دوتا پسر بچه بغل ما واستاده بودن اونی که کوچیکتر بود دستشویی ش گرفته بود وبزرگتره هی بهش می گفت باید صبر کنه تاباباشون بیاد.کامیارکه اینو شنید به پسر بزرگه گفت:

-عمو می خواین برین دستشویی؟

پسره یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:

-بعله اما نمی دونیم کجاس!

کامیار-بیاین من بهتون نشون می دم!

بعد خودش دست بچه کوچیکه روگرفت وبه منم اشاره کرد که دست پسر بزرگه روبگیرم وچهارتایی راه افتادیم طرف جایی که هم می خورد به دستشویی وهم راه پشت صحنه بود!تارسیدیم به دریه نفر جلومونو گرفت وگفت تا نمایش شروع نشه نمی شه کسی بره دستشویی!کامیارآروم بهش گفت:

-آقا این بچه ها هله هوله خوردن وخلاف ادب اسهال شدن!اگه نذاری همین الان ببرمشون دستشویی باید یه سطل ویه خاک انداز ویه جارو ویه نیم کیلو خاکستربیاری که کف سالن انتظار ازنجاست طاهر بشه!حالا خودت می دونی!

یارو خندید ودررو واکرد ورفتیم تو.کامیاراول بچه هارو برد دستشویی ووقتی کارشون تموم شد آوردشون بالا وفرستا دشون طرف سالن انتظارو دست من روگرفت وبرد طرف اتاق گریم.

تاازچندتاپله رفتیم بالا ورسیدیم به یه راهروی کوچیک که دیدیم یه پسر بالباس هنرپیشگی درحالیکه صورتش روسیاه کرده واستاده وداره بادوتا مرد دیگه حرف می زنه!حرف که چه عرض کنم!اون دوتا داشتن تهدیدش می کردن واونم هی بهشون التماس می کرد که آبروریزی نکنن ماهاجامون طوری بود که پشت پسره بودیم ومارونمی دید!

کامیاریه خرده واستاد وگوش کرد وبعد رفت جلو که دوتا مردا ساکت شدن ویه اشاره به پسره کردن وگفتن:

-ایناباتوان؟

پسره برگشت طرف ما که کامیاربهش گفت:


romangram.com | @romangram_com