#گندم_پارت_270
کامیار-تومطمئنی که دوستش داری؟
-آره
کامیار-من فکر نکنم !
-چرا؟
کامیار-ببین!اگه این اتفاق پیش نیومده بود اونوقت تومی تونستی باقاطعیت بگی که دوستش داری یانه!
-چه ربطی داره؟
کامیار-الان دوست داشتن رو دلسوزی و حرص باهم قاطی شده!یه خرده ای دوستش داری!یه خرده دلت براش می سوزه!بقیه ش میشه حرص!
-یعنی چی؟
کامیار-چون پیشت نبوده!آدمیزاد اینطوریه!وقتی چیزی روازجلوش ورمیدارن یاازش می گیرن یاممنوعش می کنن حرص ورش میداره!اگه گندم الآن پیشت بود شاید باهمون نگاه کردن بهش وباهاش حرف زدن وگفتن وخندیدن ارضا می شدی!جلوی دوتا جنس مخالف رو وقتی گرفتی رابطه شون به محض به هم رسیدن تبدیل می شه به زیاده روی! حرص !ولع!یعنی آدمی که همیشه آب دم دستشه فقط تشنگی ش رورفع می کنه اما آدمی که چند وقتی آب ندیده انقدر می خوره که می رسه به مرز ترکیدن!حالام شاید احساس توتنها عشق نباشه!
-بالاخره برای اینکه این احساس روبفهمم احتیاجه که پیداش کنم!
کامیار-بگو به امیدخدا
-ببینم پسره روکه دیدیم می خوای بهش چی بگی؟
کامیار-توهیچی نگو که کارا روخراب می کنی!من خودم یه کاریش می کنم!
نیم ساعت بعدرسیدیم بالای...واونجا کامیار ازچندنفرآدرس روپرسید ورفتیم پائین ورسیدیم به همون تئاتری که انگار پسره توش کار می کرد
romangram.com | @romangram_com