#گندم_پارت_268
اینو گفت وحرکت کرد منم حواسم به کاغذ آدرس آبودکه ازم قاپ نزنه!وگرنه این کاغذ دستش می افتاد تاشب دیگه پیداش نمی کردم!
بالاخره جلو یه ساندویچ فروشی واستادیم ودوتا ساندویچ گرفتیم وخوردیم ورفتیم سراغ بقیه دوستای گندم!
اون روز تونستیم به سه تادیگه شون سربزنیم وبرگردیم خونه یعنی کامیار روبه زور برگردوندم خونه!
خلاصه دست ازپادراز تر رسیدیم خونه ودیگه رومون نشد بریم پیش آقابزرگ!دوتایی یه راست رفتیم خونه هامون وکه یه استراحتی بکنیم وشب بریم سراغ پسره که احتمالا برادر گندم بود.
تاپام روگذاشتم توخونه که دادوفریاد مادرم وبابام بلندشد!مادرم تند تند شروع کرد به عوض کردن پانسمان بازوم وبابام هی غرمی زد که چرانرفتم کارخونه!
هیچی جواب شونو ندادم وتا پانسمان دستم کارش تموم شد رفتم تواتاقم وخودمو انداختم روتخت وبلافاصله خوابم برد! انقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم چقدر خوابیدم!فقط یه موقع باصدای مادرم بیدارشدم که ساعت حدود 6بعدازظهر بود !تندوتند یه دوش گرفتم ولباسامو عوض کردم وازخونه اومدم بیرون ورفتم دنبال کامیار که مادرش بهم گفت تو گاراژه رفتم طرف گاراژدیدم اونم حاضر شده وداره به ماشین ش ورمیره تامنو دیدگفت:
-می خواستم دیگه بیام دنبالت!
-خوابم برد!خیلی خسته بودم!
کامیار-بامحافظت اومدی؟
-باچی م؟
کامیار-بادی گاردت!
-چی می گی؟
باچشمش گوشه باغ روبهم نشون دادوگفت:
-عاشق دل خسته ت درکمین ته!
romangram.com | @romangram_com