#گندم_پارت_267
-خب روشن شد شمادیگه بفرمائین خدانگهدار.
اینو که گفتم شقایق مجبوری یه خداحافظی کرد ورفت توکه کامیارگفت:
-الهی پسر دست توطلا وجواهرکنی خاکستردربیاری!آخه این چه کاری بودکردی؟به توچه مربوطه آخه؟دختره می خواد یه دقیقه دم در واسته هوا بخوره!
-بخداکامیار پیاده می شم آ!
کامیار-خب به درک!پیاده شو!
-آدرس آرو هم پاره می کنم میریزم دورآ!
یه نگاهی به ورق کاغذی که دستم بود کردوبعدخندیدوگفت:
-شوخی می کنم بابا!من اصلا بدون تو جایی نمی رم که!من وتو یه روحیم تودوتا بدن!مگه می شه ماهارو ازهم سواکرد!
-اگه آدرس آدستم نبود اینارو می گفتی؟
کامیار-صدتا ازاین آدرس آ فدای یه تارموت!بخون نشونی بعدی روبریم برسیم به کاراین دختره طفل معصوم بابا!چیه هی نشستیم باهمدیگه کل کل می کنیم!
-خداحافظ ترومی شناسه وبس!فعلا گرسنه مه!
کامیار-غذابهت می دم!چشمم کور!دنده مم نرم!چی می خوری عزیزم؟استیک می خوری؟شنیسل می خوری؟چلوکباب می خوری؟چی می خوری بگو!
-همینجا یه ساندویچی چیزی بگیر بخوریم به کارمون برسیم!
کامیار-چشم چشم آن!آن!
romangram.com | @romangram_com