#گندم_پارت_259
-مهسا!
کامیار-وای خداجون شیش تا!
همونطور که منو باخودش می کشید بهش گفتم:
-همه شونو که امروز نمی رسیم!
کامیار-توبیا،خداتوفیق میده!
رفتیم توگاراژ وماشین کامیار رودرآوردیم وسوار شدیم وحرکت کردیم ومن یه تلفن زدم به ژاکلین که ازش آدرس دوستای گندم روبپرسم.فقط ادرس دوتاشونو داشت شقایق ونیلوفر قرار شد آدرس بقیه رو ازهمین دوتا بگیریم!
خونه شقایق نزدیکتر بود ورفتیم خونه اون تقریبا یه ربع بعد رسیدیم وپیاده شدیم وزنگ زدیم یه دختر خانم آیفون رو جواب داد ومعلوم شد که خودش شقایقه چنددقیقه طول کشید تااومد دم در.انگاریه دستی به سروصورتش کشیده بود ولباسش روعوض کرده بود تارسید گفت:
-بفرمائین تو!اینجاکه بده!بفرمائین!
کامیارکه چشمش به شقایق که یه دختر خوشگل بود افتاد انگار اصلا یادش رفت برای چی اومدیم اونجا !شروع کرد باهاش احوالپرسی کردن!
کامیار-سلام عرض کردم خانم!حال شماچطوره؟
شقایق-خیلی ممنون حال شماچطوره؟
کامیار-الحمدالله خوب خوب بابا چطورن؟
شقایق-ممنون خوبن
کامیار-الحمدالله مامان چطورن؟
romangram.com | @romangram_com