#گندم_پارت_257
-توانگارنه انگار دختر عمه ت اینطوری شده!
کامیار-چطوری شده؟
-همینجوری دیگه!
کامیار-واله دختر عمه م اینطورکه من خبردارم ازهروقتی سرحال تروقبراق تره!
-واقعا که کامیار!
کامیار-مگه دروغ می گم؟تازه داره خودشو پیدا می کنه!تاقبل ازاین جریان یه دختر پخمه بی سر وزبون بود!حالا الحمدالله داره می شه عین شیر!یادت رفت چه بلایی سرسمیه خانم آورده؟تاقبل ازاین می تونست ازاین کارابکنه؟اصلا یه همچین روحیه ای دشت؟
-نه،اما...
کامیار-امابی اما!شاید این جریان براش خیلی م خوب باشه!باباتواین مملکت یه وقتی زن ودختر شیر بودن!اسب سواری می کردن!تیر اندازی می کردن!اونم باتیر وکمون!بابازن ایرانی یه وقتی تواین مملکت پادشاه بوده!بذار این دختر خودشوپیداکنه!تاحالا شاید خیلی چیزا داشته که ممکن بوده ازدست بده!برای همین م می ترسیده!حالا فکر می کنه دیگه چیزی نداره که ازدست بده!برای همین م کم کم داره به خودش می رسه!
-من این حرفا حالی م نیس!می آی بریم دنبالش یاخودم برم!
کامیار-آخه کجابریم؟
-چه می دونم!هتل آ!مسافرخونه ها!پارک آ!هرجا!
کامیار-دنبال یه سوزن توانبارکاه بگردیم؟
-اون که نمی تونه شب توخیابونا بخوابه حتما می ره خونه یکی!
کامیار-مثلا کی؟
romangram.com | @romangram_com