#گندم_پارت_256
آقابزرگه-باز سرزده اومدی تو؟ازدست توباید همیشه دروقفل وکلون کرد؟؟
کامیار-بابا یه کارمهم دارم آخه!
آقابزرگه-چی شده؟پیداش کردین؟
کامیار-نه بابا!اومدم بگم بهتره که به عمه اینا جریان رفتن گندم روبگیم!
آقابزرگه یه نگاهی به کامیارکرد وبعد رفت طرف پنجره واستاد وتوباغ رونگاه کرد
کامیار-اگه خدانکرده اتفاقی بیفته...
آقابزرگه-نفوس بدنزن بچه!
کامیار-می خواین من برم بهشون بگم؟
آقابزرگه-نه،تاامشبم دست نیگه می داریم ببینیم چی میشه اگه ازش خبری نشد خودم یه جوری بهشون می گم!
کامیار-می خواین به پلیس خبربدیم؟
آقابزرگه-نه،صورت خوبی نداره گم که نشده!کسی م که ندزدیدتش!حالا بذار ببینم چی میشه!
من وکامیارم چیزی دیگه نگفتیم وخداحافظی کردیم واومدیم بیرون!
-کامیار توخیلی بی خیالی!
کامیار-یعنی چی؟
romangram.com | @romangram_com