#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_528
خندیدم و گفتم:هیچی آزی جوووون.
با خشم بچگانه اش گفت:ادای سروی من رو در نیار.
بلند زدم زیر خنده که رزیتا هم خنده اش گرفت.رو به آزیتای عصبانی گفتم:عجب زندگی مخففی دارینا..
با حرص به عقب که سروش بود نگاه کرد و براش دست تکون داد.انگشتره رو بوسید و من حس کردم لازمه با رزیتا حرف بزنم.من و رزیتا که یه عشقمون نرسیدیم؛این بچه چه گناهی کرده؟!
***
یه مانتوی تا روی زانوی دخترونه ی پوست پیازی پوشیدم با شلوار لی دمپا.یه شال هم توی سرم انداختم و گفتم:آزی یه رنگ موی خفن برام پیدا کن.
-تو که همین الان سیاهشون کردی.
-کارت نباشه.خداحافظ.
پالتوم رو پوشیدم و بچه ی خوشگل رو بغل زدم.هیچ آرایشی نکرده بودم.قیافه ام درست عین رویای دانشجو دندون پزشکی بود.خواستم در رو ببندم که لحظه ی آخر گفتم:خونه رو به گند نکشینا.
با جیغ گفت:سُرو ماموریته بی شعور.
خندیدم و وارد آسانسور شدم.بچه خوشگل و معصوم بچه ی دوست صمیمی رزیتا بود.چشمهاش با چشمهای بعضیا مو نمی زد.سوار ماشینم شدم و به سمت آدرسی آشنا روندم.یه خیابون اونورتر خونه ی عشقم.
قفل فرمون رو هم زدم و در زدم.چندی بعد یه خانم نسبتا مسن در رو باز کرد.وارد شدم.خدمتکار بعدی به استقبالم اومد و گفت:خوش اومدین.شما؟
لبخندی زدم و گفتم:از دوستان هستم؛نیستند؟
romangram.com | @romangram_com