#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_527

مظلوم گفت:من دوستش دارم بخدا.

آخی کباب شدم.عجب فیلم هندی ای شده بود خدایی!.آزیتا هم با جیغ گفت:منم دوست دارم سروش.

سروش هم گفت:قربونت برم گریه نکن عزیزدلم.

آزیتا خواست چیزی بگه که شیشه رو بالا کشیدم و با یه لایی از سروش و ماشین خارجی اش دور شدم. این اُزگل بیست و سه ساله این ماشین خفن چیه زیر پاش؟تازه واحد آپارتمان هم که به نامشه و مثل من مستاجر نیست.ولی عجب فیلم هندی ای بودا..دو تایی اشون زیادی بچه بودن،هم آزیتا هم سروش.

گفتم:آزیتا می دونه تو دختر نیستی؟

آزیتا با اشک و گریه گفت:می دونه.

رزیتا یه پوف کشید و گفت:از همسایه هم شانس نداریم.حالا باید یه چی پی اس وصل کنم به این بچه.

جیغ کشید:من بچه نیستم.من می خوام ازدواج کنم،بچه دار بشم و یه بچه مثل آرشیدا داشته باشم.اسمش رو بزارم آویشن.تو چرا نمی زاری؟چرا نمی زاری؟هم سروش من رو می خواد هم من اونو.

رزیتا بلند تر از اون گفت:حرف نزن.خفه شو تا برسیم خونه.

نگاهم افتاد به انگشتر سفیدی با نگین بنفش توی دست آزیتا..نه بابا این بچه خیلی حالیشه..در عرض هشت ماه

دل به آزی جووووونش باخته.رو به رزیتا آروم گفتم:بزنیم تو برجکش بگیم آزی نامزد سیریش داره؟

یه لبخندی بین اون همه خشم زد و گفت:آخه این بچه(آزیتا)گورش کجا بود که کفن داشته باشه؟!

خندیدم که آزیتا با حرص گفت:چی می گین با هم؟


romangram.com | @romangram_com