#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_526

دنده رو عوض کردم و گفتم:دوستند.در اصل پگاه با روژان و آرتمن با سامان از قبل رفیق بودند.

یه اوهومی گفت و من هم ماشین رو پارک کردم.کیفم رو از عقب برداشتم که رزیتا با شک گفت:اون آزیتا نیست؟

به رو به رو نگاه کردم.آزیتا بود با سروش.گفتم:چرا خودشه.

خواست پیاده شه که بازوش رو کشیدم و گفتم:آزیتا گناه داره؛یه زندگی خوب رو ازش دریغ نکن.

با خشمی که چشمهای آبی فوق العاده اش رو قرمز کرده بود گفت:خوشبختی اون دخترک ساده توی ازدواج با یه عوضی هفت خط و خال نیست!

خواستم بگم چقدر هم که خواهرت ساده است.گفت:برو دنبالش.

ماشین رو روشن کردم.گفت:بدبختی خواهر من از اون مهمونی نکبتی شروع شد که بدون اطلاع من رفته بود. خیر سرش می خواست خرج مامان رو بده اما از بس بچه بود نمی دونست چطور باید تیغ زد و خودش رو خام کرد و گذاشت به جسم و روحش تجاوز بشه!.اون عوضی خدانشناس هم که رفت و دیگه خبری ازش نشد.اون موقع ها من درگیر جدایی از شوهرم بودم.وقتی آزیتای هجده ساله زنگ زد و بهم گفت قضیه چیه همه چی رو ول کردم و رفتم دنبالش.باورت میشه من هنوزم زن حسامم(شوهرش)؟هه!.دیگه نرفتم سراغش برای طلاق و گرفتن مهریه.در به در دنبال ارمیا رادمنش بودم که آزیتا فقط همین رو در موردش می دونست.همه چی بد بود تا اینکه تو اومدی و آزیتا تا تو رو دید و پیشنهاد پولت رو شنید فهمید که تن فروشیش فایده داده و اون پول رو خرج مامانی کرد که دووم نیاورد و مرد.بعدش هم نذاشت بیشتر از این دنبال اون پست فطرت بگردم.من خودمم با یه مرد پولدار همه چی تموم ازدواج کرده بودم.اعتراف می کنم مرد خوبی بود ولی پایبند نبود.تا معشوقه ی قبلیش برگشت،من و خودش و زندگیش رو باخت و رفت دنبالش.اتفاقا دختره هم خاطرش رو می خواست.به بدترین نحو من رو از سر خودش باز کرد.دختره رو بر می داشت می آورد خونه و مشغول عشق بازی می شد!.من حسام رو دوست داشتم.روزهای خوبی رو باهاش داشتم،یه جورایی بهترین روزها رو.اما دنیا امون خوشبختی به من و امثال من نداد و همه چی رو یهو ازم گرفت.می دونی ضربه ای که خوردم خیلی یهویی بود.من فقط دو سال خوشبخت بودم و بعدش تموم!.حالا هم نمی خوام آزیتا که همه کسم شده گول ظاهر و پول و چهارتا جمله ی عاشقونه و فدایت شوم رو بخوره.همین مردک هیز پس فردا چشمش به یکی خوشگل تر از آزیتا می خوره و اونوقت میگه هر کی سی خوش.مردها که حالیشون نیست این دختر بدبخت،آزیتا نابود میشه. هنوز هم اون رابطه ی لعنتی رو کاملا فراموش نکرده.هه!.بمون تا پیاده شم.

کنار رستوران پارک کردم.اشکهاش رو پاک کرد و با تجدید آرایشش به سمت رستوران راه افتاد.عجب روزگار

غریبی بود.من عاشق مردی بودم که به دختری تجاوز کرده بود که حالا من با اون و خواهرش زندگی می کردم. هه!.مرد من کجایی؟اصلا یه رویا نامی یادت میاد؟!.نمیاد ولی نترس،همین رویا اسمش رو یادت میاره.صبر کن. چند دقیقه بعد آزیتا با چشمهای اشکی به دنبال رزیتای عصبانی کشیده می شد و سروش هم به دنبالشون.به پسره نمی اومد پسر بدی باشه.خدایی یه پسر بیست و سه ساله چه غلطی می تونه بکنه؟!.خاک رویا تو چند سالته؟هه،من دیگه پیر شدم.خنده ام گرفت وقتی رزیتا یکی خوابوند توی گوش پسره و سروش مات داشت به رزیتا نگاه می کرد.آزیتا خواست بره سمت سروش که رزیتا دستش رو کشید و توی ماشین پرت داد.بعدش هم با خشم یه چیزی به سروش گفت و جلو نشست.چقدر خشن!

آزیتا با هق هق گفت:تو با من...چیکار داری؟چشم نداری خوشبختیم رو ببینی؟

رزیتا هم نه گذاشت نه برداشت با بی رحمی گفت:نه ندارم.

اولین بار بود می دیدم آزیتا همچین گریه می کنه.البته اگه اون شب رابطه به علاوه ی روزی که رفتم خونه اشون رو فاکتور بگیرم.چونه اش می لرزید و اشک هاش دونه به دونه غلت می خوردن روی گونه اش.چهره اش واقعا مظلوم بود.چهره اش شبیه رزیتا بود با این تفاوت که معصومیت داشت برخلاف چهره ی سخت و محکم رزیتا.ماشین رو روشن کردم.سروش افتاده بود دنبالمون و سعی می کرد حرف بزنه.شیشه رو که کشیدم پائین سریع گفت:اشک آزی رو چرا درآوردین؟

رزیتا عربده کشید:هوی کثافت آزی چیه؟توی جوجه نمی فهمی بهت می گم دور و بر آزیتا نگرد؛ها؟


romangram.com | @romangram_com