#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_525

***

از توی ماشین داشتم به رزیتا نگاه می کردم.بچه خواب بود؛اگه بیدار بود که لومون می داد.تازه این چند روزه پیش بچه با هزار تا آرایش و لنز و کوفت و زهرمار چهره امون رو تغییر داده بودیم.البته بیشتر من!.بر حسب اطمینان که بچه لومون نده ولی از یه بچه ی دو ساله که با یه بستنی مامان و جد و آبادش رو یادش رفته بود می شد انتظاری داشت؟اَه رزیتا بدو الان بچه بیدار میشه.رزیتا سریع به سمتم اومد که با دیدن آرتمن کنار سامان دو تا سکته ناقص زدم و تا جایی که تونستم سرم رو توی فرمون قایم کردم،البته شیشه ها دودی صددرصد بود. درسته پلیس جریمه می کرد ولی به درک!.یه زنگ زدم بهش که گفت:هان؟

-من میرم دور میدون بیا اونجا.

-باشه.

انقدر خوشم می اومد هی نمی گفت چرا..رفتم سمت میدون و چندی بعد رزیتا اومد و نشست.یه پوف کشید و گفت:کنه ها...

خندیدم و گفتم:چطور؟

-اون بابای نکبتش میگه از کجا آوردیش،باید به پلیس بگم.حالا قربون دست مادره که شعورش رسید و با تشکر از من خداحافظی کرد.البته اگه به موقع سگی نمی شدم مادره هم دوست داشت پلیس بیاد.

بخاری رو روشن کردم و به سمت خونه روندم.گفتم:می تونی یه بچه ی یکی دو ساله با چشمهای خاکستری برام پیدا کنی؟

با حرص گفت:چشم الان برات می زام.

-کوفت.

با حرص بیشتری گفت:کوفت تو دلت.آخه مگه من مهدکودک دارم؟همچین میگه برام پیدا کن انگار شیش جین بچه رو دستم مونده منتظرم سفارش بدن.

-فعلا زر نزن و برام پیداش کن.من دارم میرم خونه،میای؟

-نه میرم سمت فرودگاه پروازم به نیویورک دو ساعت دیگه است.دختر خوب ساعت هفت صبح کجا کار دارم به نظرت؟راستی اون آرتمن احتشام عوضی اونجا چه غلطی می کرد؟چشاش از کاسه درآد.


romangram.com | @romangram_com