#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_524

-الان چند روزی میشه آوردیمش؟

-کمتر از یه هفته.خانواده اش بدجور دنبالشن.اون حوالی می گشتم فهمیدم.مهدکودک پلمب شده.گند زدی به کاروکاسبی مهدکودکه.

-آتش که بیاید خشک و تر بسوزد.اگه لیاقت داشتن بچه رو به دست آزیتا نمی دادند.

-والا جوری که آزیتا خودش رو گریم کرده بود منم بودم فکر می کردم مادرشه.قضیه رو جنایی کردند. پلیس میگه حتما یه آدم مهم می خواد به شما ضربه بزنه و انتقام بگیره و خلاصه از این کوفت و موفت ها...پسره ی الدنگ وقته بره برای خودش و زنش بادیگارد بگیره.ولی خدایی مادره داره میمیره...

-واقعا نمی فهمم این همه اطلاعات رو از کجا میاری؟

چشمکی زد و سیگارش رو روشن کرد و گفت:به من میگن رزیتا...کارم اینه دیگه.حالا نمی گی چرا بچه رو آوردی؟بچه ی کیه اصلا؟قضیه شرکته چیه؟یه کلام گفتی انتقام ما هم گفتیم تا تهش هستیم ولی نمی گی بینم چی به چیه؟!

کلافه یه نفس کشیدم و گفتم:همون که گفتم.دارم انتقام می گیرم.

-خب چرا؟!اصلا رئیس شرکت رو از کجا می شناختی؟مامان و بابای بچه رو چی؟!

یه نفس کشیدم و گفتم:رئیس شرکت دوست صمیمی دوست پسرم بود.حالا این دوست پسره هم داستان خودشو داره.البته رئیس شرکته دوستم داشت ولی به دلایلی دورم رو خط کشید و با بهترین دوستم پگاه ازدواج کرد.

متعجب گفت:اون دختره ی نچسب بهترین دوستت بوده؟

پوزخندی زدم و گفتم:عاشقش بودم.انقدر دوستش داشتم که آب هم می خوردم بهش می گفتم.اونم اینجوری بود.حتی خودش بهم گفت که شرکت آرتمن،شوهرش،منتقل شده به تهران و الان اینجا زندگی می کنند..البته من می خواستم یه رازی رو برای آرتمن افشا کنم که نشد.البته توی یه نامه براش نوشتم که چرا پگاه بهش گفت به من ابراز علاقه کنه.می دونی پگاه از آرتمن متنفر بود.می خواست یا آرتمن دچار شکست روحی بشه یا میونه اش با امیررایا بهم بخوره چون پیشنهادش از هر لحاظی خیانت بود!مخصوصا که امیر و آرتمن اساسی با هم رفیق بودن و پگاه می خواست از این طریق بکوبونتش که نشد.من از این می سوزم که پگاه هم مثل من بود،گرگ!ولی سرنوشتش عین بره ها شد ولی من چی؟هوم؟تمام عشق و غرورم رو به پای مردی ریختم که چشاش همیشه از نفرت برق می زد.من خوشبخت نشدم و نمی تونستم بزارم پگاه خوشبخت بشه.در حالیکه به نظرم توی دارودسته ی امیررایا بود.خلاصه حسادت می ذاری اسمش رو یا کینه من کلا قصدم این بود از دور و وری هام انتقام بگیرم.این از آرتمن و پگاه.خلاصه من هم با مدرک جعلی و شناسنامه ی جعلی به اسم آویشن سپهرداد که آزیتا برام جورش کرده بود و به علاوه ی اطلاعات خوب تو با تغییر چهره وارد شرکتش شدم و با هکش انتقام گرفتم.البته همون اوایل آرتمن شک کرده بود که شاید من رویا باشم اما هیچ دلیل و منطقی نداشت.خلاصه یه نامه هم براش نوشتم تا بفهمه من رویا بودم که انتقام گرفتم.خوشم از این میاد که حتما آتیش میگیره که هیچ مدرکی نداره که من رو محکم کنه و تلافی کنه.این نقشه واقعا بدون نقص بود!در مورد این بچه هم باید بگم که مادروپدرش دوستهام بودند. مادرش روژان و پدرش سامان بود.هر دو تاشون دوستام بودند.

ولی روژان شد حامی امیررایا و یه جورایی از من متنفر شد که اینو توی عروسی پگاه و آرتمن فهمیدم.تازه همین روژان نکبت بود که به امیررایا اصل ماجرا رو گفت،حتی اینکه من توی جزوه اش نوشته بودم من یه نابودگرم.خلاصه این دو تا اساسی مستحق انتقام بودند و این روش،دزدیدن بچه بهترین راه حل بود.من تا اساسی از همه انتقام نگیرم آروم نمی شم.

اینکه چطور آزیتا و رزیتا وارد نقشه ام شدند نقشه ی خودم بود.تنها کسایی که می تونستند کمکم کنند همینا بودند.آزیتا که برای پولش جلو اومد ولی رزیتا برای انتقام از همون کسی که به خواهرش تجاوز کرد یعنی آقای دکتر ارمیا رادمنش!


romangram.com | @romangram_com