#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_523
وارد خونه شدم.سه روز گذشته بود.با کلید در رو باز کردم.در قفل بود.خونه تاریک بود ولی تونستم رزیتا رو که مثل نئشه ها داشت می کشید رو تشخیص بدم.با حرص گفتم:هروئینی بدبخت خونه رو به گند کشیدی!
جوابم رو نداد و دوباره کشید.اَه نکبت!.خواستم بگم آزیتا کو که دیدم به حد کافی نئشه است و نمی فهمه! رفتم توی اتاق آزیتا که دیدم آرشیدا رو محکم بغل گرفته و خوابیده.خنده ام گرفت.همچین سفت گرفته بودش انگار نصفه شبی میخواستن ازش بدزدنش.سری تکون دادم و رفتم توی اتاقم.بعد از یه دوش حسابی و متمرکز کردن فکرم از اتاق خارج شدم.رزیتا حالش جا اومده بود.گفتم:از شرکت چه خبر؟
خنده ی مستانه ای سر داد و گفت:گند زدی به شرکت.
لبخندی روی لبم جا گرفت گفتم:چطور؟
-ورشکست شد!
متعجب گفتم:جدی؟
-رسما اعلام نشده ولی احتشام در به در دنبالته!.
-دنبال من نه!دنبال آویشن سپهرداد!
-همون دیگه.شرکت آتیه ساز ازش شکایت کرده.خلاصه اصلا وضع باحالیه.تازه میونه ی خودش و زنش هم شکرآب شده و تا جایی که می دونم فعلا توی دو خونه ی جدا هستند.
-پس یعنی تمومه ها؟
-آره کارت تموم شد تو شرکت.دیگه اون ضربه ای رو که خواستی زدی چون نابودش کردی.فعلا که لنگ پوله ولی پلیس دنبالته..یعنی دنبال آویشن سپهرداد!.
یه نفس آسوده کشیدم و روی کاناپه دراز کشیدم و گفتم:فردا بچه رو برگردون.
خندید و گفت:آزیتا بدجور وابسته اش شده.شب و روزش شده این بچه.عجب هم بچه ی شیرین زبونیه.
romangram.com | @romangram_com